تبليغاتX
من و پائیز و سارا که رفت...!

من و پائیز و سارا که رفت...!

من دلم سخت گرفته ست از این مهمانخانه مهمان کش

روزش تاریک!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 13:23  توسط حمید.ع  | 

دلم 

خاک بر سر شد

نه از عشق

نه از دشمن

که از دوست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 14:49  توسط حمید.ع  | 

 در جدال با عربده

من عربم

دیرتر از زمان به دنیا آمدن نوح

در خلیجی از نفس.

سالهاست غرق باران

شبه جزیره ای از شرم و شرفم

مرگ برمن

که دروغ می گویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 22:52  توسط حمید.ع  | 

به بن بست رسیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 21:32  توسط حمید.ع  | 

سلام

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 15:4  توسط حمید.ع  | 

دلم تنگ شده واسه خودم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 18:36  توسط حمید.ع  | 

یا حسین

او می دوید

و من

می دویدم

دلم برای کربلا تنگ شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 16:13  توسط حمید.ع  | 

بسم الله

میان قانونی از بوقلمونها

ما بربطی از بی ربطی

ما سه تاری از تار وماری

ما آوازی از نیاز

ما اما تنها

و گرفتار

کتابی کور اما روشن

دفتری کاهی اما زیبا

ما را هرگونه اعدام کنید

باز

عاشقیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 18:10  توسط حمید.ع  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟

مردی در باد لبخند بود

و زنی در طوفان گریه

مردی در تو مرد بود

و زنی در من نامرد

مردی در ما خسته بود

زنی اما میان ما به فتنه خندان

سالها من و تو

تنها بودیم

در کنار هم.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 18:2  توسط حمید.ع  | 

هیچ...

به نام خدا

قلندری از شب گذشت

و گزمه گان

همه بر خود گریستند

من اما

به ثانیه ای در خویش مانده ام

بر من بخندید ای ساعتهای زنگ زده!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 0:6  توسط حمید.ع  | 

شعری از سهراب که واقعا زیباست

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

و باتمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد

و مهربانی را به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد

برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم

و بارها دیدیم که

با چه قدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

 

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چه قدر تنها ماندیم..!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 22:1  توسط حمید.ع  | 

برای شهید برونسی که دیر آمد

بسم الله

تیر از گلوی افق

شش ماهه به در آمد

و بر حنجره ات لبیک گفت.

سه بیت از عاشقی ات

سر در روح الله شد

و خون تشنگی ات

از شریان ابدیت

 ناگهان دوباره به جوش آمد.

پس از سیصدو شصت و پنج روزها

روزهای بی پدری

هنوز دی ان ای تو پر از توالی ایثار است

استاد!

پر از یا زهرا

پر از یا لثارات الحسین

که اینجا

از بی تو بودنها

پرچممان سیاه شده است.

کجای خاکریز به گل نشسته بودی نوح؟

که دریا سخنش با تنور

نجوای سر تو بود.

کجای ناکجا آباد

پیدا بودی

که چشمان ما

جز شب نمی دید

و دلمان تاریک ترک

خواهش از خورشید می کرد.

کجا بودی سردار

سالها

چشمهای خود  را

بر خاکهای نرم کوشک

دوخته بودیم و

صفحات لبریز از بی تو بودنش.

سرت را کدامین باران شسته بود

که  عطر تنت را

جز عشق کسی حس نمی کرد.

تنت را چه ابری سایبان شده بود

که جز پلاکی از تنهایی ات

بر جای مانده بود.

حالا که امدی از ما گله ای مکن

ما حجر الاسود این کعبه را گم کرده ایم

ما در پای عربده این نیزه پرستان

شخم بی مهری خورده ایم

ما بی شهید مانده ایم

ما ما ما ما ما

سالهاست مرده ایم

با لفظ بی محبت الف لام تنهایی

با بی شهید

با دال

با داس

با قربه الی اللهی رو به خناس

خوش آمد ی سردار

سالها بود

برای یا زهرا دلمان لک زده بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 1:14  توسط حمید.ع  | 

..............................

سلام

در آستانه سی سالگی

از گناه بادبادکها پرم و

از ترانه آسمان خالی.

پیش از سقوط کودکی ام

هنوز عکس مجنون به دیوارم بود 

و لیلی ترین شاعر جهان

در دستهایم ترانه می خواند.

حالا سالهاست 

منتظر خودمم

تا از سفری که نرفته ام

باز گردم

مردود یا قبول

گناه پروانه ها به دوشم

من خسته ام

تنهایم بگذارید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 16:1  توسط حمید.ع  | 

برای یک نفر با نام فروغ..

به نام خدا..

باران که نیست ببارد

دریا دلش می گیرد

و

اشک

ابتدای لبخند می شود.

شاعری با چند خاطره

نوازش بادها را

شعر می کند

و دختری از نیشابور

دلتنگی قلمش را

با فروغی از کلمات

می گرید..

گنبد مینا

سقف کبود له له

آسمان شرجی بندر

حرم تلخ مرثیه در ثنای خاک

مریمی در الفبای مسیح گم شده

همه در همند

فروغ!!!

شکر که هنوز گریه ات به پاست

چه بی آن روزهای قصه گفتن بر منبر ساحل

چه با این روزهای غصه شنفتن از شورابه ای متعفن از وداع

برخیز که هنوز

 نام تو مقدس است و

 بوی نان از تنور گرم تو بلند.

چه مینگری به رفتن و له شدن در معبری از خاطره

چه میشکوفی بر تلخند آن که با تو این کرد و آن کرد.

هی فلانی

ای آشنا

گفت "شاید همین باشد

زندگی "

نه این نیست که بخوانی

و

مستمعان دود از کله پوکشان بجهد.

این نیست

که بر من جستاری چند مکتوب کنی

و

با اشک

دل مرا

خیس تر کنی.

این نیست که شکایت دلت را هرچه قو هست بداند

و هر چه ریقو نداند.

این نیست که با پینه چشمانت حرم را بلد باشی

و دستانت از پینه عشق خالی

این نیست.

این نیست.!! 

این نیست که باد از جهت ابرویت بوزد و

روسری ت را هیچ طوفانی نلرزاند.

این نیست که بر  خاک مرگ این صفحه پلشت

هیاهویی چند کنی و مرغان از برت بپرند.

این نیست که بر شیب خالی این غلتان به کفن

خروس خوانی از خواب بجهی

 و جغد نوحه ای

بالشت از اشک تر شود.

برخیز فروغ

نام تو هنوز مقدس است

بجنگ

با خود بجنگ.

نه با لباس اشک.

نه با خود گریه.

نه با پشمینه زنانگی.

نه با شمشیر زبان.

بجنگ.

با آسمان نگاهت

که هنوز آبی ست.

با پرچم مهربانی ات

که هنوز برپاست.

من

از جنس دیگری نیستم.

من منم .

تکه ای از آب گندیده صلب پدرم.

شکفته در باغ مهربانی مادرم.

دمی با عشق تو زیستم.

دمی با شعر خود مردم.

و دم باقی مانده دنبال کتاب و درسم

اگرچه این هیاهو نیز فرجامش

همان است و همان.

برخیز و دوباره به زندگی نگاه کن

بی من اما....

رها شو از چنگ شعرابه ها و قصیدکها

گاهی در خود برقص.

گاهی در خود بمیر

نه آنگونه که غصه دار شوی.

برخیز که خدای با تو مهربانتراست.

برخیر فروغ

برخیز

تو ناخدای زندگی ات شو

پیش از آنکه آب این غمکده خاکسترت کند.

برخیز....!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 16:14  توسط حمید.ع  | 

به نام خدا

هر شب در من

 فلسفه ای می میرد

با دو نخ سیگار

با دو بیت باران

با یک جفت کفش جفت شده

که خبر از رفتن می دهند.

و من

یک دیوانه ام

درست روبروی کسی که ندارمش

درست میان آمدن و رفتن

مقابل تریبونهای آزاد

که مرا زندان می کنند.

و من

یک روانی ام

آزاد میان بالشی از قوها

و از نگاه نگران تفنگ

خوابم

خواب خواب.

شاعرانه می میرم

و خدا مرا دوست دارد.

هوس بوسیدن لبی که نیست

تشنه ام می کند

وقتی ندارمش

دنیا نیست.

من کمم

گمم

در شبی بارانی

غرورم را میان علفها جا گذاشتم

و باد مرا به خاک سرد سپرد.

خسته ام

دیگر ادامه نمی دهم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 20:40  توسط حمید.ع  | 

غریبه ای

قرآن را

با قلیان و شراب

من

دلم را 

با شعر و کتاب

و دیگران

آیه ایه

دود و دم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 15:40  توسط حمید.ع  | 

برای خودم

سلام

بعد از تولد بوسه و باران در فصل آخر مه

زنی به گلدان شکسته گریه هایم دست زد

و در لبالب اشک و مستی

من به دنیا آمدم

درست روز فروردین.

شب حکایت مرا با شعر قسمت کرد

من دلتنگیهایم را با شب

و روزی که همه آدمها ارزش شعر شدن نداشتند

من ترانه شدم

درست روز اسفند.

باران بارید

ابر بر من گریست از خنده

و لیلی ترین مجنون

با شعر قیصر به قصر شیرین رفت

برای فرهاد

نه با ترانه یه شب مهتاب

که  با غزلی از

حافظ

نه

با شعری از الف بامداد!

این روزها سخت متولد میشوم

گرچه اندرونی ترینم

مدادی در الفبای کلماتی از وهم و غصه

دفتری مرطوب از قلاده جملاتی گنگ.

در من دو هزار و سیصد

 هجری شمسی

خورشید خاموش است

و هزار و چهارصد هجری قمری

ماه مرده...!

با این حال پیش از میلاد مسیح

زنده بوده ام

درست مثل آدم

و حوای من

قرنها بعد

در واپسین روزهای زمستان

به گریه تولد

لبخند زد.

من

نامم

حمید است

درست مثل صفت مشبه باران

شبیه مرقدی در بیروت

و نزدیک ترین احساس به رود نیل

که من موسی را دوست دارم

و با بتهایی که ابراهیم

شبی شکستن را رقصیده ام.

مرا گرچه مادرم به دنیا آورده است

اما

خدایی دگر مرا

از دنیا می برد.!

و در فاصله این دو رب

من رب النوع عشقی دگر را

گریسته ام

مانند عیسایی به صلیب

و مریمی به مسیح.

و این نهایت جنون است.

جنون!

با دلم سخن می گویم

و  نامم باز حمید است

کلمه ای به وسعت راه

و من جاده را

- حتی به برهوت-

دوست دارم.

شبی تنم خیس از

کویر می شود

و روزهایی با اقیانوش

خستگی ام را خشک می کنم

 دلم گریزان می شود

تنم گریان

روح جداگانه می رقصد

چشمهایم اما

همچنان به جاده

امیدوار

درست مانند دختر همسایه مان

که با ابریشم موهای شپش زده اش

حجله ترین گور را

طلب می کند.

خسته ام

نه از بارانی چشمهایم

نه از بارانی تنم

 از خشکی پوست

که مرا به ضد آفتاب بودن

نزدیک می کند

من ضد تاریکی ام

ضد شب نه اما

ضد گلوله ام

ضد هفت سینی از

ستاره دزدیدن

و به جرم عاشقی رها شدن

این روزها

عشق در من خلاصه نمی شود

که گناهکارم

به اتهام دست برد زدن به دل

دل زدن به دست

و پا زدن به بخت و

بختک شدن به خواب

خواب آلودم.

رهایم نمی کند آوار

زلزله

سونامی

فوکوشیما

لیبی

مصر

یمن

و پرچمهای بی مختار.

این روزها

از دست

 قذافی

اوباما

خودم

عمه ام

پایان نامه ام

حتی عشقم

فراری ام

مانند ترانه فراری ام فراری.

گرچه

به گربه ها علاقه ندارم

اما این پرچم

بوی دیگری دارد

آخ مادر بزرگ

آخ پناهی

آخ بامداد

آخ قیصر

آخ سید

و آّّّه

ایران.

ناله اعتراض نیست

شاعرانه ست

از تاریخ بیزارم

از تواریخ لبریز

این جغرافیا

 طعم مظلومیت دارد.

طعم گم شدن در بشکه ای از نفت

و پیدا شدن در چین.

طعم عاشق انسان شدن

و رها گردیدن در باغ وحشی از زندان.

طعم خواندن قرآن

و تفسیر شدن در شیطان.

طعم نوشتن وبلاگی از علیه السلام

و  قرائت علیه اللعنه.

باشد

یا نباشد

به من اما ربط دارد..

فراماسون

جبهه ملی

جبهه جنگ

فکه

خرمشهر

شلمچه

بوی خون برادرانم

خواهرانم

مادرانم

پدرانم

بچگیهایم

و

و

و..

نمی دانم از چه بنویسم

از کدامین عملیات

از والفجر

یا

از لیال عشر؟

یا از یا ایها المزمل

یا از توبه

که بی بسم الله

مرا خفه می کند

که من نه منافقم

نه از کفارم

نه مشرکم

من گم شده ام

 در میان همه اینها

سبزها

سپیدها

سرخها

مشکی ها

ابومسلم نماها

ابو اشعریها

خوارج

نهروان

و علی کیست

نمی دانم؟

نمازش

چه خطبه ای است

یا چه خدعه ای؟

نمی دانم.

مادرم

الفبا را به من آموخت

مسلمان شدم

فقط با شنیدن یک حرف

نه چهار حرف

میم حا میم دال.

و این حروف نهفته مانده اند

ناخوانده مانده اند

فقط گاهی مینویسمشان و

گریه می کنم

شاید همین نجاتم دهد...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 10:27  توسط حمید.ع  | 

به نام خدا....

سایه بر سر سکوت

گرمای مرا می خشکاند

فریاد

این روزها مورچه ها

فقط مورچه ها....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 12:5  توسط حمید.ع  | 

سال نو مبارک

به نام خدایمان

مغرور از بهار و بادش

دلشکسته از سپیدی که گذشت

امروز به دهه چهارم عمرم نزدیک می شوم

کاش کمی خدایی تر.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 10:50  توسط حمید.ع  | 

بی مریم

در این شبهای بی مریم

مسیحی خسته و مصلوب

شبیه مرگ یک رویام

شکسته سربه سر مغلوب

منم در خود یه نفرینی

گناهم مستی باده ست

دلم خورشیدکی عاشق

که در دست شب افتاده ست

منم خسته منم گریان

نه مریم مانده نه ساره

دلم خونین دلم غمگین

تنم عریان تنم پاره

غریبی مانده در راهم

یه جاده ست و یه جادوگر

منم گمراه این جاده

منم  تنهای بی پیکر

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 10:1  توسط حمید.ع  | 

برای مجنون..

نه فقط او

که ما...

شبی همه مست از کنارش خواهیم گذشت

لیلی...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 16:20  توسط حمید.ع  | 

و تمام می شود

روزی که می آیی


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 14:29  توسط حمید.ع  | 

سلام


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 19:52  توسط حمید.ع  | 

سلام

یا صاحب المواهب السنیه.

امشب آلوده ترینم. گم شده در برهوتی از عاطفه .میان کوچه هایی که به شب ختم میشوند.

و من از افق یک خاکستر حرف میزنم . برای من غصه هایی مانده ست که دلم را میبرند و تنم را میخورند.

امشب آلوده ترینم . گم و گیج و خسته. بلا تکلیف. آه از نمازهای بی وضو. آه از دلهای شکسته از من.

من را به من نسپارید دوستان. هوهویی کنید و  این زمستان درخت تنم را به باد بهاری بسپارید.

بزم من غم از دست دادن شعرهایم، عشقهایم و نفسهایم است

مرا عشقی نو تازه میکند

باران باران

باران.......

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 19:50  توسط حمید.ع  | 

سلام دریا

سلام دریا

دریا دل

دریا نگاه

من اما هنوز رودم

به سنگ می سایم 

و به خاک می فرسایم

تشنه ام

خسته ام

رمقی نیست مرا

دعایم کن

هرچند تو مرا خاک کرده ای

لای ماسه های ساحلی که نیست...


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 23:30  توسط حمید.ع  | 

 به نامش

سلام

این بار از جناح عشق سخن میگویم

خستگی بیزارم کرده ست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 21:7  توسط حمید.ع  | 

سلام سارا

من از دل و تنهایی ات می پرسم...

آری بگو که تشنه شنیدنم...!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 2:48  توسط حمید.ع  | 

سلام بر شهدا

سلام بر موی سپید مادران شهید سلام بر اشک چشم خواهران شهید سلام بر عاشقان غریب شهید سلام بر سکوت سبز شهدا سلام بر قنوت سرخ شهدا سلام بر عروج سپید شهدا..

سلام بر آنانکه خالصانه رفتند تا ناخالصان بمانند..


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 13:54  توسط حمید.ع  | 

زن

خیلی تنهام

 میخوام اطلاعیه بزنم واسه پیدا کردن همسر

هرکی شرایط منو درک می کنه پیام خصوصی بذاره..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 21:52  توسط حمید.ع  | 

هنوز تنهام وتنهایی من تنهاست تنهاست..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 14:5  توسط حمید.ع  |